عشق مامان و بابا

  

نوشته شده در سه شنبه 16 ارديبهشت 1393ساعت 12:37 توسط ثریا

سلام پسر نازم 

سعید من که تو این مدت که نیومدموبلاگتو آپدیت کنم یه خوردشو به حساب تنبلی بزار 

ماشالله پسر نازم مثل بلبل صحبت میکنی ،خیلی باهوشی و مودب و مهربون  دختر دایی هلنا هم بزرگ شده و روز به روز نازتر میشه ،و اینکه صاحب یه دختر عموی ناز به اسم آرتمیس شدی عزیزم الان که دارم مینویسم دو ماهشه خانوادمون داره بزرگ میشه با این بچه های ناز باباررضا هم مشغول کاره مثل همیشه و مامانم خونه کار میکنه   وچشمک ایشالله بهار یا مهد و یا کلاس آموزشی ثبت نامت میکنم عزیزم که با هم سن و سالات آشنا بشی و بازی کنی 

نوشته شده در شنبه 28 آذر 1394ساعت 15:23 توسط ثریا |

سلام سعیدم پسر شیرین زبون و باهوشم مامانی حسابی تنبل شده امیدوارم مو ببخشی که دیر اومدم سراغ وبلاگت 

جونم برات بگه امروز که 2 سال و 8 ماهو و 19 روزته حسابی آقا شدی امسال که کم کم داریم که آخرش نزدیک میشیم سال خوبی برامون بود و با بودن تو خیلی بهتر شد امسال تو روز از شیر و پوشک گرفتم و اینکه اصلا اذیت نشدم

کامل صحبت میکنی جمله بندیات عالیه - شعر میخونی - بازی دانلود میکنی و نصب میکنی با تبلت من 

یه دفعه یه حرفهایی میزنی که از ذوق فقط میگیرم بوست میکنم و تو بغلم فشارت میدم 

9 بهمن هم دختر دایی نازت هلنا جون هم دنیا اومد یه دختر ناز و شیرین 

مهر تولد آقا جون

دی تولد بابا جون و عمو سعید 

بهمن تولد مامان تاجی و بابا رضا و هلنا 

اسفند هم تولد عمو مهرداد - و خاله سحرو داشتیم  

عکسهاتم مرتب میکنم و میزارم برات 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393ساعت 15:51 توسط ثریا |

سلام گل پسرم عشقم نازنینم این چند ماهی که نیومدم بنویسم برات من. ببخش عزیزم یه خورده سرم شلوغ بود و یه خورده بیحوصله بودم

جونم برات بگه خیلی اتفاقها افتاده توی این مدت که هم خوبه و هم بد –بدش بمونه ولی خبر خوب این که دختر دایی بهمن ماه به امید خدا دنیا میادو یه همبازی جدید پیدا میکنی عزیزم و خبر خوب دیگه اینکه با همکاری عالی پسرم دیگه از دست پوشک هم راحت شدیم قربونت برم اینقدر عاقل و باهوشی اصلا اذیتم نکردی خیلی زود راه افتادی فدات بشم همه چیت خوب بود و مامانو اذیت نکردی و اینکه کامل دیگه صحبت میکنی و جمله سازی میکنی و خیلی شیرین صحبت میکنی گل پسر خاله سحر از دست مامانی ناراحت بود که چرا وبلاگتو بروز نکردم حالا هم خوابیدی و بابا رضا هم توراه خونه است دارم برات مینویسم  منو صدا میزنی میگی مامان ثریا

بابا رضا = بابا رضا – بابا جون

 وقتی دستشویی داری نمیزاری من باهات بیام تو میگی تو برو نیا منم نمیام میری و درم میبندی بعدش صدام میزنی 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 9 آذر 1393ساعت 18:21 توسط ثریا |

پسر باهوش و شیرین زبونم 26 ماهگیت مبارک عزیز دلم 

نوشته شده در چهارشنبه 5 شهريور 1393ساعت 9:34 توسط ثریا |

عشق شیرین و زیبای من 25

 

ماهگیت مبارک 

نوشته شده در شنبه 4 مرداد 1393ساعت 13:32 توسط ثریا |

 

سلام پسر ناز و باهوشم مامان فدات بشه عشقم به همین زودی دو سال گذشت دو سال پر از حس خوب مادر بودن و پسر ناز و مهربونی مثل تو داشتن عزیزم جمعه برات تولد گرفتیم قربونت برم خیلی بهمون خوش گذشت ایشالله تولد 120 سالگیت گلم

سعید نازم تو این چند ماه گذشته خیلی پیشرفت کردی هر چی رو بشنوی فوری تکرار میکنی  جملات چند بخشی رو راحت میگی از یک تا 20 میشمری

الفبای انگلیسی رو یاد گرفتی ولی نه کامل

قصه هایی رو که شبها برات میخونمو یاد گرفتی

اعداد انگلیسی رو تا 10 بلدی  اسم خیلی از چیزها رو دیگه میدونی

کارتون تام و جری رو خیلی دوست داری

مثلا چند روز قبل از تولدت بهم گفتی بابا رضا دوچرخه بخره تولد سعید

بابا بیاد بریم بیرون خرید فردیس

یا صبحا که بیدار میشی و من تنبلیم میاد بیدار شم میای دستمو میگیری میگی مامان بیدار شو- پاشو تام و جری بزار – نون بده

تقریبا 70 درصد پروژه از شیر گرفتن با موفقیت پشت سر گذاشتیم و کم کم باید بریم سراغ کارهای دیگه

یه خبر خوبم که چند روز پیش شنیدیم این بود که تا چند ماه آینده صاحب یه دختر دایی – یا پسر دایی ناز میشی 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 تير 1393ساعت 10:53 توسط ثریا |
نوشته شده در يکشنبه 31 فروردين 1393ساعت 16:58 توسط ثریا |
نوشته شده در يکشنبه 31 فروردين 1393ساعت 16:47 توسط ثریا |

سلام عزیز دام فدات بشم مامانی این روزها خیلی تنبل شده البته برای نوشتن وگرنه صبح تا شب با پسری بازی میکنه و احساس خستگی نمیکنه از بس پسر گلم شیرین زبون شده هر چی که بشنوی فوری تکرار میکنی شدی طوطی ما قربون اون چشمای نازت برم اول از همه بگم که موقع سال تحویل رفتیم خونه مامان ی(مامان من) دایی خسرو و زن دایی هم اومدن دور هم بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت و عیدی گرفتیم روز اول عید رو هم رفتیم خونه مامان(مامان بابا رضا) که عمو مهدی اینا هم اومدن دور هم بودیم و 2 عید هم عازم سفر شدیم به سوی کرمانشاه (دیار مامان) البته با خاله سحر و مامانی  تا 8 فروردین اونجا بودیم و همه روزها رو هم به دید و بازدید گذروندیم و در کل خوش گذشت بعدشم که برگشتیم و خونه بودیم از شما بگن که مثل همیشه همه قربون صدقت میرفتن و خیلی دوستت داشتن و البته دارن این روزها هم هر روز کلمه های جدید یاد میگیری دیگه پله های ساختمونو راحت بالا و پایین میری به مامانی کمک میکنی سفره میندازی و .... اسممونو که روی کاغذ مینویسم مثلا مینویسم رضا و میخونم تو هم میگی بابا مینویسم سحر میگی خاله .و...

کلمات جدید سعید 

جله=ژله

کلیت=کلید

ادب = بی ادب 

شیر= شیر 

گبه=گربه

توپ=توپ

خاله= خاله

عمو=عمو

دای= دایی

اسماشونم که همه کامل میگی

جز عمو مهرداد میگی متاد

عمو مهدی= متی

دیشب داشتم عکسهای کوچولیتو نگاه میکردم دلم تنگ شده بود چندتاشونو اینجا میزارم 

 

اینم عکس ات وقتی خیلی نی نی بودی 

نوشته شده در يکشنبه 31 فروردين 1393ساعت 15:59 توسط ثریا |

پسر گلم فقط چند ساعت دیگه تا تموم شدن این سال و رفتن به سال دیگه زمان مونده امسال با همه مسائلی که داشت با بودن تو خیلی خیلی خوب گذشت با پسر شیرین زبون و خوشرو و همسر مهربون و صبور امسال زیباتراز همه سالهای گذشته بود برای من و بابایی از خدا میخوام سال آینده 93 هم سالی باشه همراه با سلامتی و خوشبختی و موفقیت برای همه خانواده هامون و همه مردم ایران باشه  عزیزم دلم این روزها خیلی بامزه تر شدی و هر حرفی که میزنیم شما هم فوری تکرار میکنی چند روز پیش هر چی من میگفتم تو هم تکرار میکردی که بهت گفتم مگه تو طوطی هستی که فوری گفتی طوطی طوطی سال آینده 2 فروردین به امید خدا با بابا رضا و مامانی و خاله سحر میریم زادگاه مامان 20 ماه میشه که نرفتیم خیلی دلم تنگ شده حتما بهمون خوش میگذره همه منتظرن که تو رو ببینن آخه وقتی دو ماهت بود تو رو دیدن ماچ

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1392ساعت 20:24 توسط ثریا |

                                 

 عزیز دل مامان دو روز از 20 ماهگیت میگذره عزیزم مبارک باشه عشقم - یک هفته ای خونه نبودیم دو روز خونه مامان (من) یه روز خونه عمو مهدی و دو روزم خونه مامان(بابا رضا) بودیم اول اسفند تولد عمو مهرداد بود و همه اونجا بودیم و خوش گذشت شما هم حسابی آتیش سوزوندی جدیدا اگه کاری داشته باشی و من بهت نه بگم و نخوام انجام بدم منو اینطوری صدا میزنی ما جون= مامان جون فدات بشم منم کلی ذوق میکنم  دیگه اینکه با هم رفتیم بیرون یه بالش با کاور باب اسفنجی برات خرید خیلی دوستش داری و همش میخوای پیشت باشه سرتو روش بزاری قلبعاشق روشن و خاموش کردن لامپی و منم باید بغلت کنم و تو هم همشونو روشن و خاموش کنی یا وقتی میبرمت دستشویی خودتو بلند میکنی رو ی پنجه که قدت بلندتر بشه و برق دستشویی رو روشن کنی خیال باطل

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 15:41 توسط ثریا |

سلام پسر نازم الان دقیقا .: سعید تا این لحظه ، 1 سال و 7 ماه و 18 روز و 5 ساعت و 59 دقیقه و 32 ثانیه از عمر زیبات میگذره عشقم پنج شنبه تولد بابا رضا بود که مامان اینا اومدن یه جشن کوچولو برای بابا رضا گرفتیم خوب بود خوش گذشت توهم که حسابی شیطونی کردی البته پسر آرومی هستی شیطونیاتم قشنگه چند تا عکس دیروز ازت گرفتم میزارم که خاله سحر دیگه شاکی نشه چرا عکس جدید نمیزارم دیگه اینکه دو تا دندون نیشای بالا هم دراومده و دو تای پایین مونده کلمه هایی که یاد گرفتی وقتی با من کار داری بلند صدا میزنی ماما مامان منم اینقدر دوست دارم بعضی وقتها دیر جوابتو میدم که بازم تکرار کنی به بابا رضا هم میگی بابو

عمو=عمو

تقال- پرتقال

الو=الو

چیه = چیه

تخو= تخم مرغ

بابا رضای مهربونم تولدت مبارک من و

مامان خیلی دوستت داریم

 

 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن 1392ساعت 14:44 توسط ثریا |

عشقم پسر نازم 19 ماهه شدی مبارکه

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن 1392ساعت 0:42 توسط ثریا |

سلام پسر نازم عشقم امروز چند روز از 18 ماهگیت میگذره ماشالله خیلی باهوش تر – شیطونتر- شیرین شدی امروز صبح با با رضا بردیمت درمانگاه برای واکسن 18 ماهگی که خدا رو شکر همه چی خوب بود عزیزم فقط یه کوچولو آمپولی رو که با پات زدن گریه کردی آمپول دستتو که اصلا خم به ابرو نیاوردی و خدا رو شکر الانم مشغول بازی هستی تو این مدت خیلی کلمه ها رو یاد گرفتی و میگی شب یلدا رفتیم خونه مامانی (مامان من) خوش گذشت خاله سحر برات پازل اعداد خریده بود پسرم که ماشالله از 1تا 10 بلده بشمره خدا رو شکر برای این پسر نازمون و دیگه اینکه اصلا دوست نداری پسر خاله سپیده رو بغل کنم و گریه میکنی به همین خاطرم اصلا بهش نزدیک نمیشم 

کلمه هایی که پسرم میگه

ماما=مامان

بابا=بابا

آگا=آقا

آبه=آب

دوخ=دوغ

موو=میو گربه

گل=گل

اک=یک

دو=دو

سه=سه

چا=چهار

پ=پنج

شش=شش

هبت=هفت

هش=هشت

نه=نه

ده=ده

 

نوشته شده در دوشنبه 9 دی 1392ساعت 13:19 توسط ثریا |

دومین یلدای پسری

پسری و کلاه آقا جون

سعید و بیحالی بعد از واکسن

گل پسرم در هر شرایطی حتی اگه پاش درد کنه خندیدنو فراموش نمیکنه

کیک سعید برای 18 ماهگیش هنر دست مامانش

نوشته شده در دوشنبه 9 دی 1392ساعت 1:20 توسط ثریا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد